بخشی از رمان گمنام ( فایل خام ) اثر قاسم منهی

بخشی از رمان گمنام ( فایل خام ) اثر قاسم منهی

بخشی از رمان گمنام ( فایل خام ) اثر قاسم منهی: همیشه اینگونه احوالات قبل از شروع سونامی تا پایان یافتن سونامی وجود دارد. همه ی جلبک ها از روی صخره ها زدوده خواهند شد و صدف ها در این میان خواهند شکست و بسیاری ضربه مغزی ها رخ خواهد داد و مقداری زیادی خون بر این پیکره جاری خواهد شد و در آخر همه  را آب دریا خواهد شست و خواهد برد تا آرامش پدید آید و کار تمام شود.

بسیاری از جمعیت شهر، خانه و کاشانه ی ‌شان را رها کرده و فرار را بر قرار ترجیح داده‌ و رفته اند.انبار خانه ها سه قفله شده به امید روزی که ممکن است دوباره به خانه هایشان بازگردند. پرده ی خانه ها همه کشیده شده و یکی از لامپ های پشت پرده ها همچنان روشن مانده است به این امید که شبگرد ها به خانه ی شان نیایند.

غالب ادارات دولتی تعطیل شده‌اند و دیگر خبری از نظم و قانونی که ارباب رجوع ها انتظار داشتند وجود داشته باشد، وجود ندارد. و شعبات بانکهایی که هم باز هستند به این دلیل باز هستند که همه ی مدارک و الباقی پول ها را جمع کنند و به خزانه داری مرکزی انتقال دهند.

این روزها تنها مغازه هایی نصفه نیمه کار می کنند نانوایی ها هستند که اگر آرد داشته باشند می پزند و اگر نداشته باشند بر سر در مغازه می نشینند با همدیگر به متلک پراکنی و شوخی های زننده می پردازند. کرکره ی مارکتهای شهری و قصابی ها هم تا نیمه پایین کشیده شده و مردم در صف هایی نا منظم اقدام به خرید می کنند و از آنجا با قامتی به اجبار تعظیم نموده خارج می شوند. و همین روز ها همین کرکره ها هم پایین کشیده می شود.

به تازگی پرچم صلیب سرخ سازمان ملل در قسمت هایی از شهر بر پا شده است که غالبا کسی در آن مکان ها دیده نمی شود. انگار صلیب سرخ بانیالوکا با پیشبینی وقایع زود تر از موعد اقدام به راه اندازی این مکان ها برای حمایت از مردمی که در اینده باید زاد و ولد کنند بر پا کرده است ولی هنوز نیروهای چند ملیتی این سازمان در آن مکان ها ورود نکرده اند.

هوای پاییزی شهر، با غروب زودهنگام خورشید، سکوت و خلوت را زودتر از روزهای بلند تابستانی بر خیابان‌ها و کوچه‌ها حاکم کرده است. در تابستان، غروب به انتهای شب می‌پیوست و شهر تا دیروقت زنده بود، اما حالا تاریکی و سرما، مردم را به کنج خانه‌هایشان رانده است. هر از گاهی، از خیابان مقابل خانه‌ی ویران‌شده‌ی اندرو، خودرویی نظامی یا شخصی عبور می‌کند و صدای موتورشان در سکوت شهر طنین می‌اندازد. در این کوچه پس کوچه ها که زمانی پر می شد از جماعتی که با هم والیبال و کودکانشان با هم فوتبال بازی می کردند ولی امروز در این ساعات هیچ خبری از آنها نیست. حتی در این فصل به واسطه ی وزش باد های مناسب از جنگل کوزلین که بادبادک ها را تا خال آسمان آن روز ها هدایت می کرد، امروز می بایست بادبادک های تازه ساخته شده ی بسیاری از همین کودکان و جوانان و نوجوانان و کهنسالان را به آسمان بفرستد که نمی فرستد. نه اینکه باد نباشد. باد هست  ولی بادبادک نیست . جوان و نوجوان و کودک و کهنسال باد بادک به دست نیست که به مسابقه بپردازد و به شوق برنده شدن تا پاسی از نیمه شب به خواب نرود.

اکنون هیچ خبری از از هیچ مخبری برای هیچ پیغام گیری هم وجود ندارد. همه ی اخبار هم تمام شده است. حتی تلوزیون هم قصد ندارد تصاویر تا دیروزنمایش داده شده را نمایش دهد و جای خود را به برفک دائمی داده است.

هوا کم‌کم رو به سردی می‌رود و باد خنکی پوست مرمان باقیمانده ی شهر را می‌گزد. با نگاهی ساده به همین جماعت باقیمانده می توان به راحتی فهمید که اکثر آنها برای زمسنتان امسالشان لباس نو نخریده اند و غالبا همان لباس های پارسالی را به تن دارند. از این رو است که همه ی لباس فروشی ها کرکره هایشان را پایین کشیده اندو قفل به آنها زده اند.

در همین لحظه، دستی گرم از پشت روی شانه‌های اندرو می‌نشیند. سالیوان است، پسرش. اندرو، که از دیدن او غافلگیر شده، بی‌اختیار سالیوان را در آغوش می‌کشد و گونه‌اش را می‌بوسد. سالیوان، با چهره‌ای جدی و نگران، با انگشت به دریچه ی انتهای حیاط خانه ی ویران شده ی شان اشاره می کند و از پدرش می‌خواهد که هرچه سریع‌تر وارد سوراخ انتهای حیاط شود و خودش را مخفی کند. او خبر می‌دهد که عده‌ی زیادی به دستور سرکلانتر شهر به دنبال او هستند و هر لحظه ممکن است به این محله برسند. اندرو، بدون لحظه‌ای درنگ، همراه سالیوان از سوراخ انتهای حیاط به داخل تونلی تاریک و تنگ می‌روند. سالیوان، با کشیدن چند شاخه و برگ شکسته و پوسیده روی ورودی سوراخ، آن را استتار می‌کند تا اثری از ورودشان باقی نماند. سپس چراغ‌قوه‌اش را روشن می‌کند و از اندرو می‌خواهد که پشت سرش حرکت کند. آن‌ها پس از عبور از چند دوراهی در تونل، از سوراخی دیگر بیرون می‌آیند که به گوشه‌ی انبار انتهای خانه‌ی همسایه‌ی آن سوی خیابان راه دارد. قطر دهانه ی تونلها گاهی یک و نیم متر است که می شود با قامتی خمیده در ان ایستاد و به سختی دوید ولی در میان دو راهی ها این مسیر کمی تنگ تر می شود  و در بعضی پیچ هال و گذر ها فقط به اندازه ی عبور دراز کش فضا هست برای گذشت و وارد دخمه و معبر بعدی شدن.

نقشه‌ی بیشتر خانه‌های این محله شبیه به هم است، مگر آنکه صاحبانشان با کشیدن دیواری تازه یا ایجاد تغییری کوچک، فضای داخلی را اندکی متفاوت کرده باشند. همسایه‌ی قدیمی آن‌ها دو هفته پیش اسباب‌کشی کرده و از آن جا رفته است. برق در برخی ساعات شبانه‌روز قطع می‌شود، اما خوشبختانه جریان آب در لوله‌ها همچنان پرفشار است. سالیوان از پدرش می‌خواهد که لباس‌های کثیف و خاک‌آلودش را دربیاورد و به حمام برود. اندرو، که خستگی و فشار روزهای گذشته در استخوان‌هایش نفوذ کرده، به دستور پسرش گوش می‌دهد. زیر آب داغ، احساس می‌کند که شاید تا پایان مسیر زندگی‌اش راه زیادی باقی نمانده باشد. بدنش زیر فشار آب گرم شل می‌شود، اما ذهنش همچنان درگیر است. با این حال، خیالش از یک چیز راحت است؛ سالیوان، پسرش، بسیار دلیرتر و شجاع‌تر از خودش است.

 اندرو خوشحال بود از اینکه فرزند نوباوه اش بیشتر از اینکه با چاقو و سلاخی و خون ریزی در تعامل باشد بیشتر با خاک و کلنگ و بیلچه در نوجوانی اش مشغول بوده است برعکس خودش که در شکار گاه های انسانی در کنار پدرش سوزو که امروز پیر مرد شده است، بی اختیار شاهدی بوده بر خونریزی هایی که نمی بایست آنها را در آن سن می دیده  او این تفاوت بزرگ میان خودش و پسرش را به خوبی احساس می‌کند و از طرفی هم خوب درک می کرد حال سوزو را که با چه دیدگاهی توانسته بود در برابر نگاه فرزند نوجوان سالهای بسیار دور گذشته با اینگونه مواجهه سازی ها از او خون ریزی قهار و در عین حال مهربان بسازد. اندرو در این وانفسا که زیر آب داغ در فکری عمیق فرو رفته بود خوب می توانست درک کند که چقدر تفاوت میان سبک تربتی خودش برای سالیوان و سبک تربیتی سوزی برای فرزندش که اندرو باشد وجود دارد. گاهی زیر آب داغ کف دست را به دیواره حمام می کوبد و سوزو را لعن می فرستد و گاهی از او در می گذرد که اگر او آن روز ها را ندیده بود در مواجهه ی آخرش با جاسوس صرب تبار چند شب پیش نمی توانست از خانه و مردمان حاضر در آن به خوبی دفاع کند.

 دو راهی های گذشته همیشه با انسان اینگونه رفتار می کنند یکبار او را در میان لالایی های شبانه می خوابانند و باری دیگر او را در انتهای سقوطی عظیم در منجلاب انتهای دره رها می کنتد  و این جا است که آموزه های پدرانه به درد خواهند خورد که اگر به درد نخورند متعلم گذشته دردم خواهد مرد و جان خواهد داد. که خوشبختانه امروز اندرو در شرایطی نجات دهنده و نجات یابنده قرار گرفته است.

شما در این رمان با داستانی از حیات آدمی روبرو می شوید که می تواند بخشی از حیات شما را به تصرف خودش در بیاورد و یا در نیاورد. این انتخاب شما است که می خواهید گمنام بودن را انتخاب کنید و یا برای فرار از گمنامی تلاش کنید. من همیشه پذیرفتن این گمنامی را عاملی دیده ام که می تواند انسان را از تلاش برای رهایی از خودش رها سازد.

با تقدیم احترام. قاسم منهی 14040411

 

ghmonhi@gmail.com وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *