خانهای که دیگر خانه نبود… قسمتی از رمان گمنام
- ghmonhi@gmail.com
- انشاهای من
روایتی از تحول یک مرد در سکوت جنگ
خانهای که دیگر خانه نبود… قسمتی از رمان گمنام با شتاب قدم برمیداشت. اندرو به سمت خانه بازمیگشت، افکارش به هر سو کشیده میشد: “کجا رفتهاند؟ چرا بیخبر؟ نکند اتفاقی افتاده باشد؟” اما میان این حجم دلشوره و سناریوهای بیانتها، ناگهان نگاهش به سطل زباله افتاد. مکثی کوتاه کرد؛ چیزی توجهش را جلب کرد. موز و کنسروهایی که چند ساعت پیش دور انداخته بود، دیگر آنجا نبودند.
اندرو با دیدن این صحنه، لبخندی کمرنگ مهمان لبانش شد. سالیوان، پسرش، پیش از رفتن، خوراکیها را برداشته و حتی سطل زباله را بینقص و مرتب گذاشته بود تا ردی باقی نماند. حرکتی ساده، اما نشانهای قوی. اندرو ناگهان دریافت که پسرش دیگر آن کودک کوچک و محتاج دیروز نیست؛ او صاحب ارادهای مستقل شده و ناخواسته نقشآفرینی بزرگ در این دنیای آشفته را آغاز کرده است.
خانه دیگر بوی گذشته نمیدهد
اندرو با همان لبخند نصفهونیمه از کنار سطل رد شد. برای لحظهای، سنگینی نگرانیهایش کنار رفت؛ هرچند غیبت سالیوان و دوستانش حکایتی دیگر بود که باید پرده از آن برداشته میشد.
وارد خانه که شد، دیگر نشانی از گرمای دیروز نبود. بوی زندگی، عطر زنانه، رد خندههای خانواده جای خود را به سکوت و هوایی سنگین داده بود. گوشهکنار خانه، آثار تغییرات نقش بسته بود. دیگر خانه نه پناهگاهی برای آرامش، که پایگاهی برای بقا بود.
خانه؛ روایتی از روزهایی عجیب
شیشهی شکسته پنجره، پردهی پارهای که بر لبه تاب میخورد، دیوار زخمی و خراشیده؛ هر گوشه گواهی بود بر تحول عمیق خانه. فضایی که زمانی عادی و دوستداشتنی بود، حالا به محیطی آماده برای شرایط نظامی بدل شده بود. نشانههای آمادهباش روزهای دشوار را میشد با لمس همه اشیاء خانه حس کرد.
اندرو بیدرنگ، اسلحهها، لباسهای مقاوم و ابزارهای جنگی را از دور و اطراف جمع کرد تا به دخمهی کوچک زیر میز ناهارخوری برگرداند؛ گنجینهای استراتژیک که زمانی تنها جایی عادی در خانه بود.
نظم مردانه در دل آشوب
دستمال کهنهای برداشت و شروع به تمیز کردن محیط کرد. تلاشش نه برای بازگرداندن پایان آشفتگی بود، که بیشتر امیدی کوچک بود برای نظمی مردانه در آشفتهبازار خانه.
در همان لحظه، ذهنش به طنز تلخی معطوف شد: عادت مردانهای جهانی! آیا مردان، همیشه بعد از استفاده از ظرف و ظروف، آنها را سر جای خود بازمیگردانند؟ یا آشپزخانه میدان نبرد جدیدی برای اختلال در نظم خانه است؟ اندرو با لبخندی تلخ اندیشید: اگر جنگهای جهانی بهجای میدان کسیگر در آشپزخانهها میگذشت، شاید سرنوشت جهان به دست دعوا بر سر برگرداندن پیشدستی و لیوان رقم میخورد!
اندرو دستمال را روی میز کشید و آهی کشید؛ هرچند میدانست خانه، هرگز به شمایل صمیمانه گذشتهاش بازنخواهد گشت. خانه، در آینه شرایط تازه تصویر شده بود، شرایطی که هرگز با نبردهای ساده مردانه و زنانه، قابل بازگشت نبود.

نتیجهگیری
در دل همه دگرگونیها، اندرو معنای جدیدی برای خانه و پدر بودن پیدا میکند؛ و مخاطب، درمیان این خطوط، نهتنها قصه خشونت و ناامنی، که روایت بلوغ، پذیرش و امید را لمس میکند.
و خداوند بهتر میداند که درون این سینه در بعضی از ساعات روز چه می گذرد. من مدت ها است که در کمین خود نشسته ام و به شکار خویش مشغولم. تمام این پیامد خود چرخشی این روزها به سرعتش هر ثانیه افزوده می شود و من نمی دانم کی از این دایره ی سرگردانی هایم به یکباره به ناکجا آبادی که فقط خودش می داند شلیک خواهم شد.